از هیچ آفریده ندارم شکایتی
بر من هر آنچه میرسد از خویش میرسد
چون لاله یک پیاله ز خون است روزیام
کآن هم مرا ز داغ دل خویش میرسد
رنج غناست آنچه نصیب توانگر است
طبع غنی به مردم درویش میرسد
امروز نیز محنت فرداست روزیام
آن بندهام که رزق من از پیش میرسد

در اندیشه فردایم که می آیی
و آن پرواز که در پیش است
نمی دانم مرا هم قدرت پرواز
و یا پایی برا ی پیشوازت هست
مرا افسون این افسانه کردی
مرا زندانی این خانه کردی
مرا با این جهان کی بود کاری
مرا آواره در ویرانه کردی
************
سکوت من پر پروانه را بست
دل آهو میان دشت بشکست
تمام قمریان رفتند از باغ
کبوتر هم دگر بر بام ننشست
*********